تبليغاتX
مازیارستان

مازیارستان

می خواهم قیافه ام را عوض کنم

دکتر

 

دکتر خوبی بود

وقتی فهمیدم کلاهبردار هست و دیپلم هم نداره

تازه فهمیدم چقدر عاشقش بودم

می‎رفتم زیر بارون تا یک عطسه کوچیک بیاد و

بپرم تو مطبش و بگم:

من تب دارم دکتر !

تا اون دستای نرم و سفیدش رو بزاره روی پیشونی‎م و بگه:

چقدر پیرتر شدی از دفعه اولی که دیدمت

و من یواشکی نگاه کنم از پنجره

ببینم که تمام آدم‎ها

بدون چتر می‎دوند

از این خیابان به آن خیابان و

مریض نمی‎شوند بی‎خودی

عاشق اون لحظه‎ای بودم که پرده‎ها رو می‎کشید

می‎گفت تعطیله و

من آخرین نفر بودم

مثل یک فیلم وسترن که همه رو کشته باشی و

داری میری به یک شهر دیگه

و می‎دونی

آدمهای دیگه‎ای در فکر مردنند

حتی اگر الان خوابیده باشند

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 21:32  توسط مازیار عارفانی  | 

چرا؟

 

صبح که مربای توت‎فرنگی تمام شد

ظهر که تخم‎مرغ

غروب که روغن

از خودم پرسیدم چرا در کودکی

چرا داستان‎های ژول ورن را انقدر دوست داشتم و

نتوانستم حتی یکبار

فقط یکبار دست دختر همسایه را بگیرم و

برویم در مخروبه کنار دریا؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 8:33  توسط مازیار عارفانی  | 

سهم من (6)

 

وبلاگ آوارستان با  «در دفاع از نسل هشتاد (۴)» « w.c یک بهلول‌زاده است»  به روز است

 

زد توی گوشم

وقتی عاشق یک عنکبوت شدم

چمدان‌هاش را بست و رفت تهران

و سهم من از عشق این بود:

یکی دلباخته‌ی مهندس و

دیگری اسیر پروانه‌های‌ زرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 12:5  توسط مازیار عارفانی  |